واین هاست حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
همزبانان گنگی بودیم  مخاطب نگفتن های هم . و کارمان کتمان همدیگر . سکوت بر سر غوغای طاقت فرسای کلمات ...
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 16 فروردین 1386
و دیگر هیچ... [به بهانه ی فیلترینگ ناجوانمردانه ی وبلاگ]

اگر بار گران بودیم، که حتماً هم بودیم، حالا دیگه میخوایم گورمونو گم کنیم با اجازه ی شما ! اگه هم نامهربان بودیم، که نبودیم، بازم میخوایم بریم گم شیم! بگم خدمت جیگر میگرای خودم (!) که این قضیه ی فیلترینگ من ، مثل اینکه راستی راستی داره جدی میشه!! الان اینجا، تو این شهر خراب شده، فقط دو، سه تا ISP باز میکنن وبلاگمو. بقیه زحمت وبلاگو کشیدن، تا خودِ دسته (با عرض شرمندگی!).  از اون طرف، یواش یواش داره از بر و بکس خبر میرسه که تو بقیه ی شهرا هم همینجوری نصف به نصف فیلتر شدم! با این حساب، دیگه این وبلاگ بدبخت من خیلی بخواد دووم بیاره، خیلی بخواد تحمل کنه، همین یه ماهه و بعدش هم رسماً تیریپ فاک!! خیلی نامردیه والا، هنوز یه سالش هم نشده بود

حقیقتش من که هرچی گشتم بالا و پایین وبلاگمو، دلیلی واسه فیلتر شدنش ندیدم؛ ولی خُب، کاریش هم نمیشه کرد. آقایون خواستن با من حال کنن!! روزگار رو چه دیدی؛ فردا، پس فردا که محمد تکراری شد، میان سراغ شما!!!

آره دیگه، آزادی بیان و آزادی عقیده و آزادی نظر و آزادی فکر و آزادی کوفت و زهر مار که ادعاش داره عضو شریفی از بدن آقایون [و خانومون!!] رو  _ زبونم لال! _ جر میده(!)، یعنی همین! یعنی اگه ریده ی اینا رو نخوردی، حقت اینه که از گشنگی بمیری. حالا تو واسه خودت هر گوسفندی که میخوای باش، اصلاً مهم نیس؛ اصلاً...

این حرفا رو از سر دل سوختگی که چه عرض کنم، از سر کون پارگی(!) دارم باهاتون میزنم؛ اگه میخوای تو این مملکت بهت حق تنفس بدن، حق حیات بدن، باید یه دستمال بگیری دستت و یا علی...

نمیدونم بابا، نمیدونم، ولم کنین؛  ولی بهتون بگما، از مادر زاده نشده کسی که بخواد جلو محمد واسه!؛ منم کم نمیارم. اینجا نشد، یه قبرستون دیگه. اصلاً هم کاری به کار کسی ندارم [و خداییش تا حالا هم نداشتم].

من فکرامو کردم. با همه ی خاطرات خوبی که از این وبلاگ دارم، میخوام تعطیل کنم اینجارو. میخوام یه وبلاگ دیگه بزنم، با یه عنوان دیگه و البته ایندفعه با اسم مستعار! هر کی ازم بدش میاد و نوشته هام به جاییش بر میخوره، دیگه پیگیر کارم نشه؛ هر کی هم باهام حال میکنه، نوکرش هم هستم. وبلاگ جدید من، حداکثر تا یه هفته دیگه آماده میشه.

عزیزانی که میخوان آدرس وبلاگ جدیدمو بدونن، بی زحمت تو قسمت نظرات، ضمن معرفی خودشون، یکی از موارد «آدرس وبلاگ» ، «آدرس ایمیل» ، «آی دی یاهو» و یا «شماره موبایل» خودتونو ، بسته به میزان اعتمادی که میتونین به من بکنین، بگین تا آدرس جدید رو در اختیارتون بذارم.

البته این رو هم بگم که نظرات شما در این پست، پیش خودم می مونه؛ یعنی تایید نمیکنم که کسی نتونه ببینه. بنابراین شما تعداد نظر رو به صورت صفر مشاهده می کنین!  پس خیالتون بابت در امون موندن اطلاعات راحت باشه.

و نکته ی آخر هم اینکه به هیچ وجه امکان گفتن  آدرس وبلاگ جدید از راهی غیر از اعلام حضور شما در قسمت نظرات، ممکن نیست. حتی شما فک و فامیل عزیز!! پس الکی دلخوش نباشین که یه جوری از زیر زبونم میکشین بیرون!! حتماً از راه گفته شده وارد شین. جواب اعتمادتون رو به بهترین صورت خواهم داد.

خُب دیگه، این هم شد پست اخر من تو این وبلاگ.

به همین راحتی کوچکترین دل بستگی یه جوون بدبحت هم ازش گرفته میشه تا تنها خاطره ی اون از مملکتش، انگشت شستی باشه که به نشونه ی «بیلاخ» به سمتش نشونه گرفتن!!

صفر و صفر [0o0] تموم شد، ولی محمد تموم نشده. باقی حرفام باشه واسه وبلاگ جدید.

 

به امید دیدار همگی تو وبلاگ جدید و قبل از اون، تو نظرات این پست

دلم نمیاد خداحافظی کنم

قربون همگی

عزت زیاد


چهارشنبه 8 فروردین 1386
محمد «هفت سین» می چیند !  [ به بهانه ی نوروز 86 ]

بهونه واسه دلتنگی زیاد دارم ، ولی حوصلشو اصلاً. کی حال داره این چند روز تعطیلی رو بشینه غمباد بگیره. ولش کن بابا؛ دنیا به اونجامم نیس. هیچی و هیشکی رو نمیخوام. میخوام چند روز بمیرم با اجازه ی شما! اشکال نداره که؟! دلم هم گیر داده، هِی الکی میخواد بگیره؛ ولی زکی، عمراً اگه بذارم!! خیلی حس باحالیه. اینکه همه چی، حتی احساسات خودم هم جلوم کم میارن یه حس تر و تمیزی بهم میده! انگار رو خودم سوارم!! چه کنم دیگه، محمده و هزار جور اخلاق عجیب و غریب!

از سر همین هاگیر و واگیر ذهنی، گفتم بیام یه خورده ور بزنم که حال و هوام عوض شه. فعلاً تا تعطیلم یه چرندی بگم تا فردا، پس فردا که دوباره درس و مشق شروع شد، عذاب وجدان نگیرم. اِی برینن تو این عذاب وجدان بی خیر من؛ به جون خودم تا حالا حتی یه صفحه، تو بگو یه خط، اصلاً یه کلمه درس نخوندم. نمیدونم چه گهی می خوره پس این عذاب وجدان بی خاصیتِ من! فقط ادعاش میشه!!

حالا لب و لوچتونو جمع کنین و چار زانو بشینین که میخوام روضه رو شروع کنم...

بگم واستون که یه چش گذاشتم رو هم و وا کردم، دیدم اسفند 66 رفته و فروردین 86 اومده! [و این وسط، محمد یه بیست سالی بزرگ شده خیر سرش!] آره دیگه، سال نو اومده خیر سرمون. ایشالا سال 86 واسه همتون مبارک و مثل خودتون، میمون باشه! و ایشالا هر غلطی که دوس داشتین بتونین بکنین امسال! و هر گهی که دوس داشتین بشین! و به هر گوری که دوس داشتین برسین! و خلاصه ایشالا کون خوشی و خوشبختی، تو کل سال رو سرتون برینه! [بگین آمین!!!]

نه که خیلی کُشته و مُرده ی عید و دید و بازدید و روبوسی و ماچ و این پشمک بازیا هستم(!)، گفتم اینجا، تو این وبلاگ هم یه سفره «هفت سین» وا کنم، همینجوری الکی دور هم باشیم!

این هم از هفت تا «سین» من که با کلی بدبختی سرهمشون کردم [سوژه کم اومده بود ، شدیــــد!!]:

1- سانسور : همین دو هفته پیش بود که گفتم برم یه سری به وبلاگ بزنم و اوضاع و احوالشو بپرسم ؛ آقا، چشتون روز بد نبینه، دیدم یه صفحه واسم بالا اومده به این مضمون که مشترک گرامی، دسترسی به این سایت ممنوع است!!! جل الخالق، کف کردم. یعنی من فیلتر شدم؟!!؟! خلاصه پیگیری که کردم، معلوم شد که یکی از ISP های فداکار شهرمون(!)، «جان در طبق اخلاص گذارده و در راه صیانت از جامعه ی انسانی در برابر عنصر ضد بشریت و مخربی به نام «محمد»، اقدام به تفاکک [از مصدر فاکیدن!!] این وبلاگ نموده است». واقعاً که زنده باد این جانفشانی ها!!

2- سرپوش : بهترین راه واسه مخفی کردن گند زدنها و ریدمانها. البته مورد مصرفش واسه کشورای بَدبَد و استکبار جهانیه. وگرنه، شکر خدا، تو مملکت ما که همه امامزاده اَن و کسی گند نمیزنه که بعدش بخواد از سرپوش استفاده کنه و منکرش بشه! یعنی، «فراری دادن شهرام جزایری» ، «تبرئه ی دانشگاه هاوایی» ، «ممنوعیت پخش اخبار مربوط به اعتصاب معلمان»، به هیچ وجه، ربطی به سرپوش گذاشتن رو گند کاریا نداره؛ یه وقت فکرای منحرف نکنین!

3- سیاهی لشگر : تا حالا فکر کردین که چه نقشی تو این جامعه دارین؟ الکی چرندیاتی رو که تو سرتون زدن رو واسم تکرار نکنین. یه خورده واقعاً فکر کنین. ببینین کجای این مملکتین؟ چه ارزشی بهتون میدن؟ شما رو به اونجای باباشون حساب میکنن یا نه؟! شاید شما هم مثل من به این نتیجه برسین که ول معطلین تو این جامعه ی خوشگل و گل و بلبلمون!

4- سفاهت : چیزی که صد در صد ملتمون منکرشن و 85 درصد مشمولش!! [تا حالا هزار بار اشاره کردم که من، شخصاً، هیچ ادعایی ندارم و خیلی هم بدم میاد از آدمای مدعی؛ ولی این رو هم هزار بار گفتم که یه سری واقعیت ها رو میشه خیلی راحت تر از اون چیزی که به نظر میان، درک کرد.]

5- سرگین(!) : [به کسر سین] فضله ی چهارپایان از قبیل اسب و الاغ و استر و امثال آنها !!! (منبع: فرهنگ عمید!)

6- سوژه : خدا نکنه که کم بیاد. اون وقت دهن محمد باز میشه و هزار جور جفنگیات مربوط و نامربوط میزنه بیرون که هر جور هست یه کوفتی سرِ هم کنه واسه این وبلاگ در پیتش که اگه دو نفر هم هستن که سال به سال یه سری به این خراب شده میزنن، سرشون به سنگ نخوره و نا امید برنگردن!!

7- سیفون(!!!!) : !!!   !!!

خُب ، این هم از «هفت سین» من!! خوش بگذره!!!!

 

*** سه تا نکته خارج از کتاب [ بیشتر بدانید!!] :

1- راستش بازم «سین» داشتم ؛ ولی دلم نیومد قاطی این چرندیاتش کنم!

2- مُرده شور منو ببره که نه غیرت مذهبیم مثل آدماس ، نه تعصب ملیم !

3- خیلی جالبه ؛ اولش میخواستم واسه سین هفتم ، یه خورده «فکر» ، «عقل» ، «شعور» ، «منطق» ، «تشخیص» ، «حسابگری» ، «احترام» ، «شخصیت» ، «فرهنگ» ، «انسانیت» و کلاً از این شر و ورا واسه خودم و شما ملت همیشه در صحنه آرزو کنم ؛ دیدم هیچکدومشون «سین» ندارن. گفتم کون لق هممون!! همون بهتر که نداشته باشیم اینارو. تو این وضعیت ، اینجوری بیشتر خوش میگذره!! برین خوش باشین!

                                                                                                                         عزت زیاد


پنجشنبه 3 اسفند 1385
ترم پاس میکنیــــــــم ...!

    جونم بگه براتون که این ترم اوله رو با هر جون کندنی که بود تموم کردم . بیچاره شدم من موقع امتحانا . یعنی قشنگ به فاک رفتم! هِی نخوندم درسارو ، هِی انبار کردم ، هِی تلنبار کردم ، هِی تنبلی ، هِی گشاد بازی ؛ هیچی دیگه ، چش وا کردم ، دیدم امتحانا شروع شده . کتابارو هم که قربونشون برم ، از یاروی عرب هم کلفت ترن!  فکر کن ، پونصد ، شیشصد صفحه کتاب رو که اُستاده تو طول یه ترم کامل ، خودشو کشته و با کلی کلاس فوق العاده و کلی حذف و اضافه تموم کرده رو قراره تو سه ، چهار روز بخونی ؛ بدون هیچ پیش زمینه و بدون این که یه دقیقه از کلاسو گوش داده باشی و بدون اینکه حتی یه خط از این کتابو ، محض رضای خدا هم که شده (!) ، نگاه کرده باشی . آخه کونمون که از آهن نیس (!) ، پوسته وُ استخون ! خُب ، جر میره دیگه !! و من این جر رفتنو با همه ی احساسم درک کردم ! آره عزیزم ، اگه شب امتحانت رو تا صبحش بیدار بمونی که حداقل بتونی نصف درستو بخونی که تو بهترین شرایط بتونی نصف نمره رو بگیری ، می تونی احساس جر رفتنو ، تو تک تک اعضات ، علی الخصوص کون شریف (یا شریفه !!) ، درک کنی!!

    مزه ی حتی یه دقیقه نخوابیدنِ شب امتحان رو با مزه ی استرس و اضطراب و فشار روحی ( و جسمی !) و مزه ی یه سری قضایای فوق العاده چرندی که تو طول ترم واست پیش اومده قاطی کن ، ببین چی در میاد. میشه آش کشک خاله که چه عرض کنم ، آبدوغ خیار اُستادت ، بخوری پاته ، نخوری هم پاته!!!

    حالا خدا وکیلی تموم داستانا و قضایای قبل از امتحان یه طرف ، نمره هام هم یه طرف . یعنی تموم بدشانسی های زندگیم با خوش شانسی های دوره ی امتحانام به در!!  راحت ترین سری سوالا ، بیشترین درصد درست از جوابای شانسی ، درست از آب در اومدن چرند ترین جوابای تشریحی ، آسون ترین کارای عملی ، نیومدن سوال از قسمتای نخونده و اوووه ... هزار تا از این خوش شانسی ها و خر شانسی ها [چشتون به تخته !] دست به کون هم میدن تا دهن بچه ها نیم متر از تعجب باز بمونه و عین بز نیگات کنن و هزار جور انگ و ننگ خرخونی و مول بازی و موذی گری بچسبونن بهت و تو هم هیچی نداشته باشی واسه گفتن!!!  و فقط خودت می دونی که این جریانات چی جوریه ؛ و هیچ حس خاصی هم بهت دست نمی ده وقتی فکر می کنی و می بینی که نه بابا ، خودت هم نمی دونی چه خبره !!

    بعدش نمره ها میاد و میشم 46 از 60  ؛  35 از 40  ؛  چمیدونم ، 75/3 از 5 هم داشتم . درس یه ترمو تو سه ساعت ، اون هم چار تا هفت صبح روز امتحان(!) میخونم و میشم 5 از 5 ! (جل المخلوق !!)  اون وقت بارون فحشه که از ابر وجود همکلاسیات(!) می باره رو سرت که « آخه تو که نخوندی ، چرا از من بیشتر شدی؟!! »   و خودمم می مونم تو جوابش!!

    میگم بازم امتحانا اومد و من یه بار دیگه یادم اومد که یه خدایی هم اون بالا بالا ها هست که یه وقتایی ، یه حالی به آدم میده که از صد تا «جنیفر» هم ، عمراً بر نمیاد !! خدا جون دمت گرم ؛ دمت گرم که منو با این کله خرابی های خاص خودم ، واسه بیست و پنج صدم ، آویزون چار تا اُستاد ندید بدیدِ تازه به دوران رسیده نکردی ؛ دمت گرم که یه سیفون شانس و اقبال کشیدی رو تموم گشادی هامو همشو پوشوندی و نذاشتی آبروریزی بشه . خدا جون ، بازم دمت گرم . تموم.

                                                                                                                 

                                                                                                                           عزت زیاد


دوشنبه 2 بهمن 1385
محمد ، روزها ، تفاوت ها ...

     دیروز :

  باز سر صبحی این ساعت صاحاب مرده زنگ زد . یه دونه زدم تو سرش که خفه شه و بتونم 5 دقیقه بیشتر بخوابم . بعد از 5 دقیقه که چش وا کردم ، دیدم اِی وای ، چهل و پنج دقیقه بیشتر خوابیدم !! ساعت هم چیزی نمونده به هشت . « اَه ، امروزم دیر میشه .» روم به دیوار ، سریع میرم دست به آب و بعدش یه قلوپ چایی داغ که سر و کونمو می سوزونه و اعصابمو بیشتر خورد می کنه . معلوم نیست چی جوری لباس می پوشم و بعد میرم جلو آینه . وای ، این موها مگه ردیف میشه الان ! اگه بزنم بالا ، دماغم میاد جلو ! اگه بزنم پایین ، بالای سرم قوز می کنه ! چپ و راست بزنم ، میشم عین این بچه بسیجی های نمیدونم چی چی ! فرق وسط هم که می گیرم ، میشم عین پیرزن ها !! یه خورده آب و کتیرا و خلط (!) و توف (!) قاطی می کنم و میریزم رو سرم ؛ الکی یه خورده این ور ، اون ورش می کنم که مثلاً مدلش اینه ! جیرینگی کفش و کلاه می کُنم و کیف رو بر میدارم و در میرم .

  تا همینجاش یه ربع دیر کردم . هی این طرف و اون طرف کوچه رو می بینم که یکی چپ چپ نیگام کنه تا برم ، دق دلی این دیر کردنو رو سرش خالی کنم (!) ، ولی حیف که ملت ما رو به چیزشون هم نمی گیرن !! اعصابم بیشتر می ریزه به هم وقتی می بینم زمین از بارون دیشب خیسه و پشت شلوارم همش شده آب و گل . ولی خُب ، اون طرف خیابون که برسم ، عقدمو سر تاکسی هایی که میان رد میشن و سوار نمی کنن ، خالی می کنم ! اینقدر آبا و اجدادشون رو می بندم به فحش تا بالاخره یکی واسه و سوارم کنه ! اما یکی از چیزایی که من بهش خیلی حساسم و خواهر و مادر و زن و بچه ی راننده تاکسی رو میارم جلو چشمش ، گیر پول خورد و گیر دادن به پولهای کهنس . تا یارو بیاد زر بزنه که این گوشه نداره ، پول رو از دستش گرفتم و پرت کردم رو جعبه پول خورداش ! یعنی گُه نخور که امروز اعصابم بدجوری مشکل داره . حالا خوب شد که رانندهه هم خفه شد و چیزی نگفت ! این کوفتی هم داره میکُشه خودشو . درش میارم ؛ می بینم سهیله ، SMS داده که : خیلی حمالی !! تو جوابش می نویسم که ...... ، ولی  send نمی کنم . به یه خورده فحش معمولی براش رضایت میدم !!

   بیمزگی تیکه های راننده از یه طرف ، ترافیک هم از طرف دیگه ، رسماً میرینن تو سیستم اعصابم . خون جلو چشامو می گیره ! از اون مامور بدبخت که تو اون سرما ، مثل چیز خر ایستاده سر فلکه بگیر  تا کل پلیس و مُلیس (!) مملکت ، از اون مجسمه و فواره ی وسط فلکه بگیر تا خود چراغ راهنما ، و از کلاسی که الان داره دیر میشه تا کل درس و دانشگاه رو یکدم می بندم به فحش ! بیشتر از این هم از دستم بر نمیاد !

  وای از این پیاده رو های جهنمی . تپه چاله ها و بالا پایین هاش ، دهن آدمو صاف میکنه . شهرداری رو هم بی نصیب نمیذارم !! یه روز که اعصاب آدم داغونه ، این پیرمرد ، پیرزنا هم گیر میدن . انگاری هر چی از اینا تو دنیا هست ، امروز افتادن جلو پای من ! « هی پیری ، بکش کنار که امروز اعصاب ، معصاب (!) بد فرمی داغونه !»  یکی رو هل میدم ، از رو یکی میپرم ، یکی رو دور میزنم ، رو سر یکی لگد میکنم (!) و همنیجوری ، یکی یکی باید ردشون کنم تا برسم دانشگاه . حالا فک کن که باید با این اعصاب ، سر کلاس هم بشینم . با اینکه خیلی تخمیه اخلاق این استاده ، ولی امروز به دیر کردنم گیر نداد . شانس آورد ، رحم کرد به حال خودش !!!!

 

     امروز :

  با اولین زنگ ساعت از خواب پا میشم . با همون چش باز و بسته ، یه نگاه زورکی به ساعت میندازم و از اینکه بالاخره تونستم به موقع بیدار شم ، لبخند رضایت از این گوشم تا اون گوش کشیده میشه !  با اطمینان از داشتن وقت کافی ، با فراغ بالی و آسایش ، میرم دست به آب !! ( البته گلاب به روتون !) عمداً دو دقیقه هم بیشتر میشینم تا زیبایی دل انگیز صبح ، به دلم بیشتر حال بده !! مجبور نیستم چایی رو داغ داغ بخورم ؛ اینقدر فوتش می کنم که از توف و بزاق پُر میشه !! همینجوری که یواش یواش لباسامو می پوشم ، زیر لب واسه خودم میخونم : عجب ای دل عاشق ، تو هم حوصله داری ...!!

  امروز انگار موهام هم راحت تر شونه میشن ، خودشون میدونن چی جوری واسن که تابلو نشن ! بعد از دو ، سه هفته ، وقت شده که یه دستمال هم رو کفشم بکشم ! دکمه ها و زیپ ها رو چک می کنم که یه وقت آبروریزی نشه ، کیفمو میندازم رو کولم و آهنگ رو عوض میکنم (!) : زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیر و رو شد... کلاً عاشق آهنگ هایی هستم که تاریخ مصرفشون گذشته باشه !!

  نه دیشب بارون اومده که زمین خیس باشه ، نه کسی تو کوچه هست که چپ چپ نیگام کنه . اولین تاکسی که بهم میرسه ، می ایسته و سوار میکنه . امروز ، هم پولم نوی نوئه و هم پول خورد همرامه . امروز تیکه های راننده هم بهم می چسبه . سهیل هم SMS داده که دلش واسم شده اندازه سوراخ کون مورچه !! یه خورده میخندم و جواب میدم امروز بیاد دانشگاه که ببینمش . امروز نه ترافیکه ، نه یه افسر تخمی با قبض جریمه سر فلکه ایستاده . امروز فواره ی وسط فلکه به چشمم قشنگ میاد . امروز احساس می کنم از کلاس و دانشگاه خوشم میاد . امروز ازاینکه به یاد بچگی ها ، از تپه چاله های پیاده رو بپرم ، حال می کنم . امروز یا پیرمرد و پیرزن جلوم سبز نمیشن ، یا اگه هستن ، speed شون بالاست !! به دانشگاه که میرسم ، یه نفس عمیق میام . بعد میرم سمت کلاس . از این استاده خوشم میاد ، تنها استادیه که تو این دانشگاه جواب سلام آدمو ، عین آدم میده !!!

 

     نتایج اخلاقی :

  1 ) این محمد که نمی بینین (!) ، دهن نمودار های سینوسی و زاویه های 180 درجه و چمیدونم ، دنده های چپ و راست ، همه رو ، عملاً صاف کرده !!

  2 ) روزی که اعصاب محمد داغونه ، ملت باید برن بمیرن . یه روز هم که اعصابش درسته ، میمیره واسه ملت !

  3 ) سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز      مرده آنست که چوبش بزنی جم نخورد !

  4 ) علم از ثروت بهتر است !! ( هووووو ، چرا فحش میدی !!)

  5 ) یه نتیجه هم شما بگیرین ، ببینم بلدین یا نه ؟!

                          

                                                                                                                      عزت زیاد .

 


شنبه 9 دی 1385
کون کور ( یاد ایامی که از دردش فغانی داشتیم !... ) [ قسمت دوم ]

    چند وقت پیش ، یکی از بچه های مدرسه سابقمون که یه سال ازم کوچیکتره و امسال پیشه و طبعاً پشت کنکور ، زنگ زده بود بهم که مثلاً به عنوان یه کسی که قبلاً کنکور دادم و سردی و گرمی اون ایامو چشیدم و کلاً از این گُه خوری ها کردم (!) ، از من کسب تجربه و مشاوره و از این غلطا بکنه !! من هم ، نه که بچه پاک و درستی هستم (!) ، روش واقعی درس خوندمو بهش گفتم و گفتم که آره داداش ، ما اینجوری از سر کنکور پریدیم ! میدونین آخرش چی گفت ؟؟ گفت : هر کی جای تو بود و این روش تو رو به کار می گرفت ، امکان نداشت مجاز به انتخاب رشته بشه !! [ ای بابا ، اینم ما رو شناخت !!]

   این هم قسمت دوم و آخر از منتخب روزنوشته های پشت کنکور که قولشو داده بودم ؛

 

جمعه ؛ 11 فروردین 1385 ؛ 92 روز تا کنکور ؛ آره عزیزم ، سال 85 هم اومد و ما هیچ گُهی نشدیم !! الهی ، چمیدونم ، بار الهی ، دستمونو بگیر دیگه بابا !  اما طبق پیش بینی عملیات سپوختن دوران طلایی عید با موفقیت انجام شد و تنها چیزی که از این دوره نصیبمون شد ، از دست دادن عید به بهونه ی کنکور بود ؛ ولی فقط به بهونش !! آقا ، تو این خونه – راستی ، بالاخره اومدیم اینجا – اصلاً حس درس خوندن نیست . می دونی چیه ؟ اصلاً حس هیچی نیست . جون تو ، جون خودم ، یه جوریه !! حداکثر 7 تا 8 ساعت به زور میخونم . راستی ، نتیجه اولین امتحان دوران عید : تراز : 6870    رتبه : 749 !! دیگه مشخصه که اوضاع چی جوریه . فعلاً تا بعد...

 

سه شنبه ؛ 5 اردیبهشت 1385 ؛ 67 روز تا کنکور ؛ بعد از ده ، دوازده روز ، سلام . چند تا چی (!) رو حتماً باس بگم .   1_ گفته بودم که ایندفعه امتحان سنجش و قلم چی با همه ،حالا گوش کن ؛ صبح ، سنجش رو به خاطر نخوندن ریدم و بعدازظهر هم قلم چی رو به خاطر خستگی . یعنی کلاً ریدمان شد ، رفت !!   2_ حالا هنوز نتیجه ی سنجش رو نگرفتم ، ولی قلم چی رو چرا ؛ تراز : 6823  رتبه : 580    3_ یکشنبه رفتم مدرسه . ایمان و علی و سبحان هم بودن . مسعود هم بود . یه خرده رفع اشکال کردیم و بعدش یه تست زیست زدیم و رفتیم خونه .      4_ والا قلم چی ایندفعه رو هم هنوز وقت نشد درست و حسابی بخونم . فکر هم نمی کنم که بهتر از قبلیا بشه . ولی حالا تا بعدِ امتحان باس صبر کرد . حالا تا بعد...

 

یکشنبه ؛ 10 اردیبهشت 1385 ؛ 62 روز تا کنکور ؛ بعد از فوت مامان بزرگ ، روحش شاد ، شاید هیچ چیز تو این یه سالیِ کنکور ، تکون دهنده تر از دیروز برام نبود . واسه پس دادن کتابِ کتابخونه رفته بودم مدرسه با سهیل ؛ وقتی اومدم خونه ، برنامه ریزی کردم واسه آخرین دور خوندن درسا . آقا ، چشت روز بدنبینه ، دیدم سه روز بعد از کنکور تموم میشه و تازه میتونم برم سراغ تست های کلی !! گریَم داشت در می اومد . سه دستی زدم تو سر خودم . بعد کلی فشرده کردم برنامه رو ، تا آخرشو رسوندم به 2 تیر ! یعنی دیگه بیشتر از این فشرده نمی شد . فقط یه معجزه باید بشه تا من بتونم برسم . [ بعداً دیدم که از این معجزه ها هم پیش نیومد که نیومد !] حالا علی هم زنگ زده بود که شایعه شده ، کنکور به خاطر جام جهانی یه هفته میاد عقب . یعنی جلو ! چمیدونم ، یعنی زودتر دیگه !! فقط سکته کردم و نکردم . والا اخبار که هنوز چیزی نگفته ، ولی خب ، بعیدم نیس . اگه اینجوری باشه ، شاید واسه یادداشت بعدی من نباشم ! تا بعد...

 

دوشنبه ؛ 8 خرداد 1385 ؛ 33 روز تا کنکور ؛ بگم خدمت شما که دوران جمع بندی هم مثل کل دوران های گذشتس . نه یه خورده بهتر ، نه یه خورده بدتر . فعلاً یواش یواش دارم جمع می بندم . زیاد هم نمونده تا کنکور ؛ کتاب زرد هم گرفتم ، ببینم وقت میشه بزنم یا نه ، ولی طبق برنامه قلم چی نمیخوام برم ! ، طبق برنامه ی خودم !! دیگه اینکه این جمعه ای که گذشت ، امتحان قلم چی بود . کل ماجراهایی که تو اون روز گذشت رو تو یه جمله خلاصه می کنم : وسط جلسه پا شدم و رفتم ! تازه امروز نتیجشو گرفتم :   تراز: 5627   رتبه: 7666  !!! بگو ماشالا ! بازم میگم فقط خدا به دادم برسه ! تا بعد...

 

پنج شنبه ؛ 11 خرداد 1385 ؛ 30 روز تا کنکور ؛ لامصبو هر کارش میکنم جمع نمیشه . اِی برینن توش ! چی چیه میگن جمع بندی کن ، جمع بندی کن . دارم دیوونه میشم . ای خدا ... . تا بعد...

 

چهار شنبه ؛ 7 تیر 1385 ؛ 3 روز تا کنکور !!! ؛ وای ، فقط سه روز ! کلی هم عقبم ، کلی کار نکرده ، کلی درس نخونده ، کلی کوفت ، کلی زهرمار !  تازه الان میخوام دوباره زیست بخونم ، همه چی یادم رفته ، فکر کن ! هنوز ادبیاتم مونده ، هنوز عربی و زبان مونده ، هنوز بینش ها موندن . این همه نت برداری رو چی کارش کنم ؟! وای ، قلم چی رو هم گرفتم ، دیگه مهم نیس چی شد . نه ، دیگه مهم نیس . ولی خیلی حیف شد ، خیلی ! می تونست خیلی بهتر از این باشه . ولی خب چی کار کنم الان ؟ ولش کن بابا ، هر چی شد ، شد دیگه . ولی خدا وکیلی این یه سالی کشتم خودمو ها !! دیگه خدا و مرامش . باز حداقل این کنکور باعث شد یه خورده یاد خدا هم بیفتم !! ببینم چی میشه ؛ تا بعد...

 

یکشنبه ؛ 19 تیر 1385 !! ؛ هشت ، نه روز بعد از کنکور ! ؛ آقا بگم برات از نتیجه ی یک سال خودکشی . صیح پا شدم و رفتم . یه تاکسی دربست گرفتم تا دم در دانشکده فنی . اکثراً بر و بکسمون دور هم بودبم . رو عمومی وقت کم آوردم و رو اختصاصی هم شانس ! یعنی طبق معمول : ریدمان !! به همین راحتی . تازه ، سر جلسه بیسکویت هم دادن که من یادم رفت بگیرم بیام بیرون . همونجا موند زیر صندلیم !! به همین راحتی تموم شد ، این همه حرص خوندن هم نداشت ، این همه خودکشی و خودکنی هم نداشت ! همین ، خداحافظ .

 

  خلاصه ، آره دیگه ، اینجوریاس ...

   آخرشم یه گوری قبول شدم که مجبور نشم دوباره بخونم . دلتون آب ، بد جایی هم نیس !! خدا هم که دیگه سنگ تموم گذاش واسمون . دمش گرم . حالا ببینین ؛ این همه عجز و ناله ی من تو دل خدا اثر کرد ، اگه تو دل شما اثر نکنه و نظر ندین که نمیشه !!

            

                                                                                                                   عزت زیاد .

  

 

 

 


سه شنبه 30 آبان 1385
کون کور ( یاد ایامی که از دردش فغانی داشتیم !... ) [ قسمت اول ]

    یه پدیده ی پر خیر و برکت دیگه ای که تو این جامعه ی خوشگل ما وجود داره ، پدیده ی کنکوره . اگه به کون خودتون خودتون یا دور و بریاتون یه خورده دقت کنین ، ( حالا زیادم نمی خواد دقیق شین !) ، کمتر پیدا می کنین کونی رو که زخم کنکور و هفت هشت تا بخیه ی مربوطه (!) روش نباشه . ( اگه از هفت هشت تا بیشتر بود مربوط به کنکور نیستا !! ) اونایی که دادن دردشو میدونن و اونایی که ندادن هم از همین حالا گرم کنن که درد نیاد ! ولی خدا وکیلی دورانیه واسه خودش این دوران پشت کنکور ؛ تست ، نکته ، برنامه ریزی ، خرخونی ، گشاد بازی ، رتبه ، رشته ، خلاصه همه چی داره دیگه . چند وقت پیش داشتم واسه خودم روز نوشته های پشت کنکورمو می خوندم . گفتم بد نیس بعضی یادداشتا رو اینجا بذارم . به یه بار خوندنشون می ارزه . این ها رو از بین اون یادداشتا انتخاب کردم ؛

 

شنبه ؛ 25 تیر 1384 ؛ از امروز که حساب کنم اگه روز کنکور امسال و سال دیگه یکی باشه ، دقیقاً 351 روز می مونه به کنکورم . می دونی یعنی چی ؟ یعنی دقیقاً 351 روز وقت دارم گرم کنم که بعداً درد نیاد !! یعنی 351 روز وقت دارم بخورم تا پُر پُر واسه سازمان سنجش برینم ، هر چی بیشتر ، بهتر !! بابا ، اینام عجب آدمایی هستن هِی میگن دوازده ، سیزده ساعت در روز مطالعه مفید . خیر سرم دیروز رفتم درست حسابی درس بخونم ، دیگه کشتم خودمو ، شد نه ساعت . مال امروز هم یه چیز تو همون مایه ها میشه . اصلاً دیگه هر کارش کنی از ده ساعت بیشتر نمیشه ، اون هم برای روزای تعطیل که خونه ام . حالا یکی می گفت روزایی که مدرسه می رفته ، باز ده ساعت مطالعه مفید داشت ! یعنی اگه از ساعت سه بعدازظهر شروع کنی ، یک شب ، بدون استراحت تموم میشه !! یعنی طرف شام کوفت کردن و بعدش آروغ زدن و گوزیدن و ریدن ، این همه رو می ذاشته واسه یک شب به بعد ! جل المخلوق !!! بیخیال بابا ، حالا تا بعد ...

 

دوشنبه ؛ 31 مرداد 1384 ؛ 317 روز تا کنکور ؛ آقا ، امروز این شکرانه [ دبیر شیمی ] دوباره گیر داد . اولش جاوید عکس لک لک کشید ، داد به من که بدم سبحان بگم این باباته !! کلی خندیدم . یارو یه خورده چپ چپ نیگام کرد . از همون دفعه قبلی که بیرونم کرد تا حالا باهام لجه ، مرتیکه عقده ای . بعد دوباره جاوید یه عکس الاغ کشید ، داد به ایمان گفت این باباته !! آقا ، کل کلاس داشت می خندید . چش یارو منو گرفت . رفت در رو باز کرد : « بیرون » . حوصله کل کل نداشتم . سریع جمع کردم رفتم بیرون ؛ یه جوری که بفهمه من از خدام بود برم بیرون . همین آشغالا هستن میرینن تو حس آدم دیگه . از هر چی شیمی خوندن بدم میاد . تا بعد ...

 

جمعه ؛ 22 مهر 1384 ؛ 260 روز تا کنکور ؛ اوضام به گند کشیده شد . روزی یک ساعت و نیم ، اونم وسط مهر ماه دیگه نوبره . بعدش هم اینکه ، هم برنامه ی قلم چی رو گرفتم ، هم برنامه ی سنجش . ولی چی بگم ؟ اینا که نمی خورن به هم اصلاً . قرار بود امروز قلم چی ثبت نام کنم ، ولی حالا هنگ کردم . آخه من رو برنامه کدوم بخونم . فعلاً گذاشتم که برم مدرسه ببینم چی میگن اونا . تا بعد ...

 

چهارشنبه ؛ 16 آذر 1384 ؛ 206 روز تا کنکور ؛ اوه ، امروز اگه بدونی چه گندی بالا اومد . اول دیشب سهیل زنگ زد گفت : من و فرشید فردا نمیایم . من هم حساب کردم اگه دو تا دیگه هم نیان ، خُب فردا کلاس تشکیل نمیشه ، پس من هم نمیرم . ولی باز دلم نیومد و رفتم . آقا ، دیدم واقعاً دو نفر دیگه هم نیومدن . همون موقع خواستیم بریم ، نشد ؛ زنگ اول هم نشد ؛ زنگ تفریح دوم رو که زدن ، من و علی ، با هزار جور بدبختی و مکافات در رفتیم . بعدش علی گند زد  و نگهبانی گند زد و کارگره گند زد و دبیرمون گند زد و از همه بدتر ، مدیرمون گند زد  و خلاصه سه شد رفت ؛ یعنی قشنگ گند بالا اومد [ دِ بکش اون سیفونو ! ] حالا یکی از بچه ها می گفت قرار شده شنبه ، مدرسه باهامون « برخورد » کنه !  «بیلاخ» رو از همین الان آماده کردم واسه شنبه !! تا بعد ...

 

سه شنبه ؛ 16 اسفند 1384 ؛ 116 روز تا کنکور ؛ غیر از ریاضی ، بقیه درسا تموم شده . دیگه خیلی بخوایم بریم مدرسه ، تا فرداس و بعدشم یه امتحان روز دوشنبه و بعد خلاص . دیگه اینکه امروز زنگ اول که زیست داشتیم رو رفتم و بعدش جیم ! یعنی دو زنگ شکرانه رو دودر کردم . بچه ها میگفتن درس رو تموم کرد و گفت سه شنبه ی « هفته ی بعد » ، یه امتحان می گیره که هر کی نیاد ، پنج نمره کلاسی رو بهش نمی ده !! الحق که این یه دونه رو خیلی گنده لقمه برداشت !! تا بعد ...

 

یکشنبه ؛ 21 اسفند 1384 ؛ 111 روز تا کنکور ؛ فقط میخوام یه نکته بگم ؛ حدود چهار پنج هفته پیش ، یه روز پشتیبان قلم چی زنگ زد و ضمن چرت و پرتاش گفت الان دوره ی دلسردی و نا اُمیدی و این حرفاست . جات خالی اون موقع داشتم مثل خر ، درس می خوندم ، هفته ای پنجاه ساعت ، پنجاه و پنج ساعت . این بود تا سه چهار روز پیش که دوباره زنگ زد . ایندفعه در ضمن چرندیاتش اعلام کرد که دیگه دوران دل سردی ، مِل سردی (!) ، تموم شده و باید تلاشم رو مضاعف کنم . نگو از اون روز تا حالا هر کارش می کنم ، بیشتر از چار ساعت در روز نشد که نشد . بابا ، یکی بیاد اینو جمع کنه ؛ الدنگ ، همش شره . به قول شاعر : باری ، چو عسل نمی دهی ، نیش مزن دیگه کره خر ! تا بعد ...

 

یکشنبه ؛ 28 اسفند 84 ؛ 104 روز تا کنکور ؛ خبر دارم واست ، داغ ! ابن دفعه دیگه به صورت رسمی و فرمال ریده شد تو تراز و رتبه ی قلم چی : 6617 – 1376 !! کوفتی نمی دونم چرا اینجوری شد یه دفعه ! اول که از جلسه امتحان بلند شدم ، گفتم توپ بود . تصحیح که کردم ، دیدم معمولی بود . کارنامه رو که گرفتم هم دیدم ریده بود . یه جورایی هم تقصیر من بود ، هم نبود ! حالا ولش کن . اما بگم برات از دوران طلایی عید ! آقا ، لز چارشنبه ، پنج شنبه ، یواش یواش آواره شدیم که مثلاً می خوایم اسباب کشی کنیم . الان سه چار روز میشه فرش زیر پامون نیست ! اگه خدا بخواد ، دوشنبه که فردا باشه دیگه میریم . حالا از وقت گیری اسباب کشی بگیر ، تا مهمون به بهونه ی خونه ی جدید و مهمون به بهونه ی عید دیدنی و وقت گیری به بهونه ی عادت کردن به شرایط جدید و اوه ... . دیگه خیلی بخوام با ادبانه بگم ، خیلی بخوام عفت کلام داشته باشم ، خیلی بخوام رعایت کنم ، می گم دوران طلاییمون هم « سپوخته » شد !! شد دوران گُهی به معنای واقعی کلمه . عاقبت به خیر شیم ایشالا . تا بعد ...

 

     *** واسه طولانی نشدن مطلب ، بقیش رو تو پست بعدی بخونین .

 

                                                                                                                       عزت زیاد .    


سه شنبه 30 آبان 1385
محمد برگشت !

سلام ؛ بعد از حدود دو ماه سلام ؛ اول از اینکه این دفعه دیگه زیادی دیر شد ، شدیداً و عمیقاً (!) عذر میخوام .  راستش اصلاً تقصیر من نبود . اولش کارت گرافیکم سوخت ؛ بعد CPU  ؛ بعد هم مادربورد . الانم دم به دقیقه هنگ می کنه !! ولی خب ، با همینش هم می گذرونیم .

از همه ی اونایی که تو این مدت می اومدن ، سر میزدن و نظر میدادن هم ممنونم . منتها یه سری آدم نفهم هم پیدا شدن که از این غیبت کبرای من نهایت استفاده رو بردن ؛ مثل یکی از وبلاگایی که اتفاقاً تو لینکدونی من هم بود ! این آدم که چه عرض کنم ، این گوسفند تو این مدتی که نبودم مطالبمو کش می رفت به اسم خودش . بیا ببین چه کنتوری هم بالا زده واسه خودش . این شخصیت گوسفند منش ، نه تنها هیچ اسمی از محمد و 0o0  و اینا نبرد ، بلکه بی شعوری خودشو با پاک کردن اول و آخر مطالب که می تونست دستشو رو کنه ، کامل کرد . از همین جا این سرقت فرهنگی و هر گونه بی فرهنگی دیگه ای که سطح شعور این مملکت رو در حد یک گوسفند نگه داشته ، شدیداً محکوم می کنم . و اعلام می کنم که این گوسفند ، فقط تا تاریخ 8/۹/1385 وقت داره که مطالب سرقت شده رو از وبلاگش پاک و عذر خواهی رسمی خودشو از جامعه ی انسان های حداقل در آرزوی فرهنگ ، اعلام کنه ؛ و گرنه اسم وبلاگشو اعلام می کنم !!!!!!!!!!!!!!

و در پایان مجدداً از کسانی که طی این مدت من و چرندیاتم رو تحمل کردن ، تشکر می کنم . ایشالا از این تاریخ ، دوباره وبلاگ 0o0 به روشنگری های  خود (!) ادامه خواهد داد .

                                                                      به امید روزی که آرزویمان ترک گوسفند صفتی و آرزوی انسان بودن باشد .

                                                                                                               عزت زیاد .

 


چهارشنبه 22 شهریور 1385
یک اگر با یک برابر بود ...

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها،
لواشک بین خود تقسیم میکردند !
برای اینکه بیخود های و هوی میکرد و با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک ،
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:
 یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سؤالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو میشد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:
بچه ها ، در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست ...


                                                  منبع : نمیدونم والّا ، ولی مال من نیست .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 7920


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یه آدم بدبخت ، مفلوک ، بی دست و پا ، یه لاقبا { دیگه چی ؟!}
تو این وبلاگم یه سری چیزایی که واسه نگفتن دارمو میخوام بگم .  نظرات من راجع به پدیده های روزمره ، راجع به این جامعه ، آدما ، همه چی دیگه . علاوه بر اون یه سری حرفای ته دلمو که تا حالا جایی نگفتم ، میخوام اینجا بگم . یه سری حرفایی که کمتر کسی پیدا میشه که درکش کنه . خلاصه اینکه کوچیک هرچی گوش شنوا هم هستم . و نیز به شدت نیازمند درک شدن ؛ همین .
شناسنامه کامل من...