واین هاست حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
همزبانان گنگی بودیم  مخاطب نگفتن های هم . و کارمان کتمان همدیگر . سکوت بر سر غوغای طاقت فرسای کلمات ...
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه رویایی فیلم Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 آبان 1385
کون کور ( یاد ایامی که از دردش فغانی داشتیم !... ) [ قسمت اول ]

    یه پدیده ی پر خیر و برکت دیگه ای که تو این جامعه ی خوشگل ما وجود داره ، پدیده ی کنکوره . اگه به کون خودتون خودتون یا دور و بریاتون یه خورده دقت کنین ، ( حالا زیادم نمی خواد دقیق شین !) ، کمتر پیدا می کنین کونی رو که زخم کنکور و هفت هشت تا بخیه ی مربوطه (!) روش نباشه . ( اگه از هفت هشت تا بیشتر بود مربوط به کنکور نیستا !! ) اونایی که دادن دردشو میدونن و اونایی که ندادن هم از همین حالا گرم کنن که درد نیاد ! ولی خدا وکیلی دورانیه واسه خودش این دوران پشت کنکور ؛ تست ، نکته ، برنامه ریزی ، خرخونی ، گشاد بازی ، رتبه ، رشته ، خلاصه همه چی داره دیگه . چند وقت پیش داشتم واسه خودم روز نوشته های پشت کنکورمو می خوندم . گفتم بد نیس بعضی یادداشتا رو اینجا بذارم . به یه بار خوندنشون می ارزه . این ها رو از بین اون یادداشتا انتخاب کردم ؛

 

شنبه ؛ 25 تیر 1384 ؛ از امروز که حساب کنم اگه روز کنکور امسال و سال دیگه یکی باشه ، دقیقاً 351 روز می مونه به کنکورم . می دونی یعنی چی ؟ یعنی دقیقاً 351 روز وقت دارم گرم کنم که بعداً درد نیاد !! یعنی 351 روز وقت دارم بخورم تا پُر پُر واسه سازمان سنجش برینم ، هر چی بیشتر ، بهتر !! بابا ، اینام عجب آدمایی هستن هِی میگن دوازده ، سیزده ساعت در روز مطالعه مفید . خیر سرم دیروز رفتم درست حسابی درس بخونم ، دیگه کشتم خودمو ، شد نه ساعت . مال امروز هم یه چیز تو همون مایه ها میشه . اصلاً دیگه هر کارش کنی از ده ساعت بیشتر نمیشه ، اون هم برای روزای تعطیل که خونه ام . حالا یکی می گفت روزایی که مدرسه می رفته ، باز ده ساعت مطالعه مفید داشت ! یعنی اگه از ساعت سه بعدازظهر شروع کنی ، یک شب ، بدون استراحت تموم میشه !! یعنی طرف شام کوفت کردن و بعدش آروغ زدن و گوزیدن و ریدن ، این همه رو می ذاشته واسه یک شب به بعد ! جل المخلوق !!! بیخیال بابا ، حالا تا بعد ...

 

دوشنبه ؛ 31 مرداد 1384 ؛ 317 روز تا کنکور ؛ آقا ، امروز این شکرانه [ دبیر شیمی ] دوباره گیر داد . اولش جاوید عکس لک لک کشید ، داد به من که بدم سبحان بگم این باباته !! کلی خندیدم . یارو یه خورده چپ چپ نیگام کرد . از همون دفعه قبلی که بیرونم کرد تا حالا باهام لجه ، مرتیکه عقده ای . بعد دوباره جاوید یه عکس الاغ کشید ، داد به ایمان گفت این باباته !! آقا ، کل کلاس داشت می خندید . چش یارو منو گرفت . رفت در رو باز کرد : « بیرون » . حوصله کل کل نداشتم . سریع جمع کردم رفتم بیرون ؛ یه جوری که بفهمه من از خدام بود برم بیرون . همین آشغالا هستن میرینن تو حس آدم دیگه . از هر چی شیمی خوندن بدم میاد . تا بعد ...

 

جمعه ؛ 22 مهر 1384 ؛ 260 روز تا کنکور ؛ اوضام به گند کشیده شد . روزی یک ساعت و نیم ، اونم وسط مهر ماه دیگه نوبره . بعدش هم اینکه ، هم برنامه ی قلم چی رو گرفتم ، هم برنامه ی سنجش . ولی چی بگم ؟ اینا که نمی خورن به هم اصلاً . قرار بود امروز قلم چی ثبت نام کنم ، ولی حالا هنگ کردم . آخه من رو برنامه کدوم بخونم . فعلاً گذاشتم که برم مدرسه ببینم چی میگن اونا . تا بعد ...

 

چهارشنبه ؛ 16 آذر 1384 ؛ 206 روز تا کنکور ؛ اوه ، امروز اگه بدونی چه گندی بالا اومد . اول دیشب سهیل زنگ زد گفت : من و فرشید فردا نمیایم . من هم حساب کردم اگه دو تا دیگه هم نیان ، خُب فردا کلاس تشکیل نمیشه ، پس من هم نمیرم . ولی باز دلم نیومد و رفتم . آقا ، دیدم واقعاً دو نفر دیگه هم نیومدن . همون موقع خواستیم بریم ، نشد ؛ زنگ اول هم نشد ؛ زنگ تفریح دوم رو که زدن ، من و علی ، با هزار جور بدبختی و مکافات در رفتیم . بعدش علی گند زد  و نگهبانی گند زد و کارگره گند زد و دبیرمون گند زد و از همه بدتر ، مدیرمون گند زد  و خلاصه سه شد رفت ؛ یعنی قشنگ گند بالا اومد [ دِ بکش اون سیفونو ! ] حالا یکی از بچه ها می گفت قرار شده شنبه ، مدرسه باهامون « برخورد » کنه !  «بیلاخ» رو از همین الان آماده کردم واسه شنبه !! تا بعد ...

 

سه شنبه ؛ 16 اسفند 1384 ؛ 116 روز تا کنکور ؛ غیر از ریاضی ، بقیه درسا تموم شده . دیگه خیلی بخوایم بریم مدرسه ، تا فرداس و بعدشم یه امتحان روز دوشنبه و بعد خلاص . دیگه اینکه امروز زنگ اول که زیست داشتیم رو رفتم و بعدش جیم ! یعنی دو زنگ شکرانه رو دودر کردم . بچه ها میگفتن درس رو تموم کرد و گفت سه شنبه ی « هفته ی بعد » ، یه امتحان می گیره که هر کی نیاد ، پنج نمره کلاسی رو بهش نمی ده !! الحق که این یه دونه رو خیلی گنده لقمه برداشت !! تا بعد ...

 

یکشنبه ؛ 21 اسفند 1384 ؛ 111 روز تا کنکور ؛ فقط میخوام یه نکته بگم ؛ حدود چهار پنج هفته پیش ، یه روز پشتیبان قلم چی زنگ زد و ضمن چرت و پرتاش گفت الان دوره ی دلسردی و نا اُمیدی و این حرفاست . جات خالی اون موقع داشتم مثل خر ، درس می خوندم ، هفته ای پنجاه ساعت ، پنجاه و پنج ساعت . این بود تا سه چهار روز پیش که دوباره زنگ زد . ایندفعه در ضمن چرندیاتش اعلام کرد که دیگه دوران دل سردی ، مِل سردی (!) ، تموم شده و باید تلاشم رو مضاعف کنم . نگو از اون روز تا حالا هر کارش می کنم ، بیشتر از چار ساعت در روز نشد که نشد . بابا ، یکی بیاد اینو جمع کنه ؛ الدنگ ، همش شره . به قول شاعر : باری ، چو عسل نمی دهی ، نیش مزن دیگه کره خر ! تا بعد ...

 

یکشنبه ؛ 28 اسفند 84 ؛ 104 روز تا کنکور ؛ خبر دارم واست ، داغ ! ابن دفعه دیگه به صورت رسمی و فرمال ریده شد تو تراز و رتبه ی قلم چی : 6617 – 1376 !! کوفتی نمی دونم چرا اینجوری شد یه دفعه ! اول که از جلسه امتحان بلند شدم ، گفتم توپ بود . تصحیح که کردم ، دیدم معمولی بود . کارنامه رو که گرفتم هم دیدم ریده بود . یه جورایی هم تقصیر من بود ، هم نبود ! حالا ولش کن . اما بگم برات از دوران طلایی عید ! آقا ، لز چارشنبه ، پنج شنبه ، یواش یواش آواره شدیم که مثلاً می خوایم اسباب کشی کنیم . الان سه چار روز میشه فرش زیر پامون نیست ! اگه خدا بخواد ، دوشنبه که فردا باشه دیگه میریم . حالا از وقت گیری اسباب کشی بگیر ، تا مهمون به بهونه ی خونه ی جدید و مهمون به بهونه ی عید دیدنی و وقت گیری به بهونه ی عادت کردن به شرایط جدید و اوه ... . دیگه خیلی بخوام با ادبانه بگم ، خیلی بخوام عفت کلام داشته باشم ، خیلی بخوام رعایت کنم ، می گم دوران طلاییمون هم « سپوخته » شد !! شد دوران گُهی به معنای واقعی کلمه . عاقبت به خیر شیم ایشالا . تا بعد ...

 

     *** واسه طولانی نشدن مطلب ، بقیش رو تو پست بعدی بخونین .

 

                                                                                                                       عزت زیاد .    


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 8492


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یه آدم بدبخت ، مفلوک ، بی دست و پا ، یه لاقبا { دیگه چی ؟!}
تو این وبلاگم یه سری چیزایی که واسه نگفتن دارمو میخوام بگم .  نظرات من راجع به پدیده های روزمره ، راجع به این جامعه ، آدما ، همه چی دیگه . علاوه بر اون یه سری حرفای ته دلمو که تا حالا جایی نگفتم ، میخوام اینجا بگم . یه سری حرفایی که کمتر کسی پیدا میشه که درکش کنه . خلاصه اینکه کوچیک هرچی گوش شنوا هم هستم . و نیز به شدت نیازمند درک شدن ؛ همین .
شناسنامه کامل من...