چند وقت پیش ، یکی از بچه های مدرسه سابقمون که یه سال ازم کوچیکتره و امسال پیشه و طبعاً پشت کنکور ، زنگ زده بود بهم که مثلاً به عنوان یه کسی که قبلاً کنکور دادم و سردی و گرمی اون ایامو چشیدم و کلاً از این گُه خوری ها کردم (!) ، از من کسب تجربه و مشاوره و از این غلطا بکنه !! من هم ، نه که بچه پاک و درستی هستم (!) ، روش واقعی درس خوندمو بهش گفتم و گفتم که آره داداش ، ما اینجوری از سر کنکور پریدیم ! میدونین آخرش چی گفت ؟؟ گفت : هر کی جای تو بود و این روش تو رو به کار می گرفت ، امکان نداشت مجاز به انتخاب رشته بشه !! [ ای بابا ، اینم ما رو شناخت !!]
این هم قسمت دوم و آخر از منتخب روزنوشته های پشت کنکور که قولشو داده بودم ؛
جمعه ؛ 11 فروردین 1385 ؛ 92 روز تا کنکور ؛ آره عزیزم ، سال 85 هم اومد و ما هیچ گُهی نشدیم !! الهی ، چمیدونم ، بار الهی ، دستمونو بگیر دیگه بابا ! اما طبق پیش بینی عملیات سپوختن دوران طلایی عید با موفقیت انجام شد و تنها چیزی که از این دوره نصیبمون شد ، از دست دادن عید به بهونه ی کنکور بود ؛ ولی فقط به بهونش !! آقا ، تو این خونه – راستی ، بالاخره اومدیم اینجا – اصلاً حس درس خوندن نیست . می دونی چیه ؟ اصلاً حس هیچی نیست . جون تو ، جون خودم ، یه جوریه !! حداکثر 7 تا 8 ساعت به زور میخونم . راستی ، نتیجه اولین امتحان دوران عید : تراز : 6870 رتبه : 749 !! دیگه مشخصه که اوضاع چی جوریه . فعلاً تا بعد...
سه شنبه ؛ 5 اردیبهشت 1385 ؛ 67 روز تا کنکور ؛ بعد از ده ، دوازده روز ، سلام . چند تا چی (!) رو حتماً باس بگم . 1_ گفته بودم که ایندفعه امتحان سنجش و قلم چی با همه ،حالا گوش کن ؛ صبح ، سنجش رو به خاطر نخوندن ریدم و بعدازظهر هم قلم چی رو به خاطر خستگی . یعنی کلاً ریدمان شد ، رفت !! 2_ حالا هنوز نتیجه ی سنجش رو نگرفتم ، ولی قلم چی رو چرا ؛ تراز : 6823 رتبه : 580 3_ یکشنبه رفتم مدرسه . ایمان و علی و سبحان هم بودن . مسعود هم بود . یه خرده رفع اشکال کردیم و بعدش یه تست زیست زدیم و رفتیم خونه . 4_ والا قلم چی ایندفعه رو هم هنوز وقت نشد درست و حسابی بخونم . فکر هم نمی کنم که بهتر از قبلیا بشه . ولی حالا تا بعدِ امتحان باس صبر کرد . حالا تا بعد...
یکشنبه ؛ 10 اردیبهشت 1385 ؛ 62 روز تا کنکور ؛ بعد از فوت مامان بزرگ ، روحش شاد ، شاید هیچ چیز تو این یه سالیِ کنکور ، تکون دهنده تر از دیروز برام نبود . واسه پس دادن کتابِ کتابخونه رفته بودم مدرسه با سهیل ؛ وقتی اومدم خونه ، برنامه ریزی کردم واسه آخرین دور خوندن درسا . آقا ، چشت روز بدنبینه ، دیدم سه روز بعد از کنکور تموم میشه و تازه میتونم برم سراغ تست های کلی !! گریَم داشت در می اومد . سه دستی زدم تو سر خودم . بعد کلی فشرده کردم برنامه رو ، تا آخرشو رسوندم به 2 تیر ! یعنی دیگه بیشتر از این فشرده نمی شد . فقط یه معجزه باید بشه تا من بتونم برسم . [ بعداً دیدم که از این معجزه ها هم پیش نیومد که نیومد !] حالا علی هم زنگ زده بود که شایعه شده ، کنکور به خاطر جام جهانی یه هفته میاد عقب . یعنی جلو ! چمیدونم ، یعنی زودتر دیگه !! فقط سکته کردم و نکردم . والا اخبار که هنوز چیزی نگفته ، ولی خب ، بعیدم نیس . اگه اینجوری باشه ، شاید واسه یادداشت بعدی من نباشم ! تا بعد...
دوشنبه ؛ 8 خرداد 1385 ؛ 33 روز تا کنکور ؛ بگم خدمت شما که دوران جمع بندی هم مثل کل دوران های گذشتس . نه یه خورده بهتر ، نه یه خورده بدتر . فعلاً یواش یواش دارم جمع می بندم . زیاد هم نمونده تا کنکور ؛ کتاب زرد هم گرفتم ، ببینم وقت میشه بزنم یا نه ، ولی طبق برنامه قلم چی نمیخوام برم ! ، طبق برنامه ی خودم !! دیگه اینکه این جمعه ای که گذشت ، امتحان قلم چی بود . کل ماجراهایی که تو اون روز گذشت رو تو یه جمله خلاصه می کنم : وسط جلسه پا شدم و رفتم ! تازه امروز نتیجشو گرفتم : تراز: 5627 رتبه: 7666 !!! بگو ماشالا ! بازم میگم فقط خدا به دادم برسه ! تا بعد...
پنج شنبه ؛ 11 خرداد 1385 ؛ 30 روز تا کنکور ؛ لامصبو هر کارش میکنم جمع نمیشه . اِی برینن توش ! چی چیه میگن جمع بندی کن ، جمع بندی کن . دارم دیوونه میشم . ای خدا ... . تا بعد...
چهار شنبه ؛ 7 تیر 1385 ؛ 3 روز تا کنکور !!! ؛ وای ، فقط سه روز ! کلی هم عقبم ، کلی کار نکرده ، کلی درس نخونده ، کلی کوفت ، کلی زهرمار ! تازه الان میخوام دوباره زیست بخونم ، همه چی یادم رفته ، فکر کن ! هنوز ادبیاتم مونده ، هنوز عربی و زبان مونده ، هنوز بینش ها موندن . این همه نت برداری رو چی کارش کنم ؟! وای ، قلم چی رو هم گرفتم ، دیگه مهم نیس چی شد . نه ، دیگه مهم نیس . ولی خیلی حیف شد ، خیلی ! می تونست خیلی بهتر از این باشه . ولی خب چی کار کنم الان ؟ ولش کن بابا ، هر چی شد ، شد دیگه . ولی خدا وکیلی این یه سالی کشتم خودمو ها !! دیگه خدا و مرامش . باز حداقل این کنکور باعث شد یه خورده یاد خدا هم بیفتم !! ببینم چی میشه ؛ تا بعد...
یکشنبه ؛ 19 تیر 1385 !! ؛ هشت ، نه روز بعد از کنکور ! ؛ آقا بگم برات از نتیجه ی یک سال خودکشی . صیح پا شدم و رفتم . یه تاکسی دربست گرفتم تا دم در دانشکده فنی . اکثراً بر و بکسمون دور هم بودبم . رو عمومی وقت کم آوردم و رو اختصاصی هم شانس ! یعنی طبق معمول : ریدمان !! به همین راحتی . تازه ، سر جلسه بیسکویت هم دادن که من یادم رفت بگیرم بیام بیرون . همونجا موند زیر صندلیم !! به همین راحتی تموم شد ، این همه حرص خوندن هم نداشت ، این همه خودکشی و خودکنی هم نداشت ! همین ، خداحافظ .
خلاصه ، آره دیگه ، اینجوریاس ...
آخرشم یه گوری قبول شدم که مجبور نشم دوباره بخونم . دلتون آب ، بد جایی هم نیس !! خدا هم که دیگه سنگ تموم گذاش واسمون . دمش گرم . حالا ببینین ؛ این همه عجز و ناله ی من تو دل خدا اثر کرد ، اگه تو دل شما اثر نکنه و نظر ندین که نمیشه !!
عزت زیاد .
|