واین هاست حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
همزبانان گنگی بودیم  مخاطب نگفتن های هم . و کارمان کتمان همدیگر . سکوت بر سر غوغای طاقت فرسای کلمات ...
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
موضوع بندی

سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 3 اسفند 1385
ترم پاس میکنیــــــــم ...!

    جونم بگه براتون که این ترم اوله رو با هر جون کندنی که بود تموم کردم . بیچاره شدم من موقع امتحانا . یعنی قشنگ به فاک رفتم! هِی نخوندم درسارو ، هِی انبار کردم ، هِی تلنبار کردم ، هِی تنبلی ، هِی گشاد بازی ؛ هیچی دیگه ، چش وا کردم ، دیدم امتحانا شروع شده . کتابارو هم که قربونشون برم ، از یاروی عرب هم کلفت ترن!  فکر کن ، پونصد ، شیشصد صفحه کتاب رو که اُستاده تو طول یه ترم کامل ، خودشو کشته و با کلی کلاس فوق العاده و کلی حذف و اضافه تموم کرده رو قراره تو سه ، چهار روز بخونی ؛ بدون هیچ پیش زمینه و بدون این که یه دقیقه از کلاسو گوش داده باشی و بدون اینکه حتی یه خط از این کتابو ، محض رضای خدا هم که شده (!) ، نگاه کرده باشی . آخه کونمون که از آهن نیس (!) ، پوسته وُ استخون ! خُب ، جر میره دیگه !! و من این جر رفتنو با همه ی احساسم درک کردم ! آره عزیزم ، اگه شب امتحانت رو تا صبحش بیدار بمونی که حداقل بتونی نصف درستو بخونی که تو بهترین شرایط بتونی نصف نمره رو بگیری ، می تونی احساس جر رفتنو ، تو تک تک اعضات ، علی الخصوص کون شریف (یا شریفه !!) ، درک کنی!!

    مزه ی حتی یه دقیقه نخوابیدنِ شب امتحان رو با مزه ی استرس و اضطراب و فشار روحی ( و جسمی !) و مزه ی یه سری قضایای فوق العاده چرندی که تو طول ترم واست پیش اومده قاطی کن ، ببین چی در میاد. میشه آش کشک خاله که چه عرض کنم ، آبدوغ خیار اُستادت ، بخوری پاته ، نخوری هم پاته!!!

    حالا خدا وکیلی تموم داستانا و قضایای قبل از امتحان یه طرف ، نمره هام هم یه طرف . یعنی تموم بدشانسی های زندگیم با خوش شانسی های دوره ی امتحانام به در!!  راحت ترین سری سوالا ، بیشترین درصد درست از جوابای شانسی ، درست از آب در اومدن چرند ترین جوابای تشریحی ، آسون ترین کارای عملی ، نیومدن سوال از قسمتای نخونده و اوووه ... هزار تا از این خوش شانسی ها و خر شانسی ها [چشتون به تخته !] دست به کون هم میدن تا دهن بچه ها نیم متر از تعجب باز بمونه و عین بز نیگات کنن و هزار جور انگ و ننگ خرخونی و مول بازی و موذی گری بچسبونن بهت و تو هم هیچی نداشته باشی واسه گفتن!!!  و فقط خودت می دونی که این جریانات چی جوریه ؛ و هیچ حس خاصی هم بهت دست نمی ده وقتی فکر می کنی و می بینی که نه بابا ، خودت هم نمی دونی چه خبره !!

    بعدش نمره ها میاد و میشم 46 از 60  ؛  35 از 40  ؛  چمیدونم ، 75/3 از 5 هم داشتم . درس یه ترمو تو سه ساعت ، اون هم چار تا هفت صبح روز امتحان(!) میخونم و میشم 5 از 5 ! (جل المخلوق !!)  اون وقت بارون فحشه که از ابر وجود همکلاسیات(!) می باره رو سرت که « آخه تو که نخوندی ، چرا از من بیشتر شدی؟!! »   و خودمم می مونم تو جوابش!!

    میگم بازم امتحانا اومد و من یه بار دیگه یادم اومد که یه خدایی هم اون بالا بالا ها هست که یه وقتایی ، یه حالی به آدم میده که از صد تا «جنیفر» هم ، عمراً بر نمیاد !! خدا جون دمت گرم ؛ دمت گرم که منو با این کله خرابی های خاص خودم ، واسه بیست و پنج صدم ، آویزون چار تا اُستاد ندید بدیدِ تازه به دوران رسیده نکردی ؛ دمت گرم که یه سیفون شانس و اقبال کشیدی رو تموم گشادی هامو همشو پوشوندی و نذاشتی آبروریزی بشه . خدا جون ، بازم دمت گرم . تموم.

                                                                                                                 

                                                                                                                           عزت زیاد


دوشنبه 2 بهمن 1385
محمد ، روزها ، تفاوت ها ...

     دیروز :

  باز سر صبحی این ساعت صاحاب مرده زنگ زد . یه دونه زدم تو سرش که خفه شه و بتونم 5 دقیقه بیشتر بخوابم . بعد از 5 دقیقه که چش وا کردم ، دیدم اِی وای ، چهل و پنج دقیقه بیشتر خوابیدم !! ساعت هم چیزی نمونده به هشت . « اَه ، امروزم دیر میشه .» روم به دیوار ، سریع میرم دست به آب و بعدش یه قلوپ چایی داغ که سر و کونمو می سوزونه و اعصابمو بیشتر خورد می کنه . معلوم نیست چی جوری لباس می پوشم و بعد میرم جلو آینه . وای ، این موها مگه ردیف میشه الان ! اگه بزنم بالا ، دماغم میاد جلو ! اگه بزنم پایین ، بالای سرم قوز می کنه ! چپ و راست بزنم ، میشم عین این بچه بسیجی های نمیدونم چی چی ! فرق وسط هم که می گیرم ، میشم عین پیرزن ها !! یه خورده آب و کتیرا و خلط (!) و توف (!) قاطی می کنم و میریزم رو سرم ؛ الکی یه خورده این ور ، اون ورش می کنم که مثلاً مدلش اینه ! جیرینگی کفش و کلاه می کُنم و کیف رو بر میدارم و در میرم .

  تا همینجاش یه ربع دیر کردم . هی این طرف و اون طرف کوچه رو می بینم که یکی چپ چپ نیگام کنه تا برم ، دق دلی این دیر کردنو رو سرش خالی کنم (!) ، ولی حیف که ملت ما رو به چیزشون هم نمی گیرن !! اعصابم بیشتر می ریزه به هم وقتی می بینم زمین از بارون دیشب خیسه و پشت شلوارم همش شده آب و گل . ولی خُب ، اون طرف خیابون که برسم ، عقدمو سر تاکسی هایی که میان رد میشن و سوار نمی کنن ، خالی می کنم ! اینقدر آبا و اجدادشون رو می بندم به فحش تا بالاخره یکی واسه و سوارم کنه ! اما یکی از چیزایی که من بهش خیلی حساسم و خواهر و مادر و زن و بچه ی راننده تاکسی رو میارم جلو چشمش ، گیر پول خورد و گیر دادن به پولهای کهنس . تا یارو بیاد زر بزنه که این گوشه نداره ، پول رو از دستش گرفتم و پرت کردم رو جعبه پول خورداش ! یعنی گُه نخور که امروز اعصابم بدجوری مشکل داره . حالا خوب شد که رانندهه هم خفه شد و چیزی نگفت ! این کوفتی هم داره میکُشه خودشو . درش میارم ؛ می بینم سهیله ، SMS داده که : خیلی حمالی !! تو جوابش می نویسم که ...... ، ولی  send نمی کنم . به یه خورده فحش معمولی براش رضایت میدم !!

   بیمزگی تیکه های راننده از یه طرف ، ترافیک هم از طرف دیگه ، رسماً میرینن تو سیستم اعصابم . خون جلو چشامو می گیره ! از اون مامور بدبخت که تو اون سرما ، مثل چیز خر ایستاده سر فلکه بگیر  تا کل پلیس و مُلیس (!) مملکت ، از اون مجسمه و فواره ی وسط فلکه بگیر تا خود چراغ راهنما ، و از کلاسی که الان داره دیر میشه تا کل درس و دانشگاه رو یکدم می بندم به فحش ! بیشتر از این هم از دستم بر نمیاد !

  وای از این پیاده رو های جهنمی . تپه چاله ها و بالا پایین هاش ، دهن آدمو صاف میکنه . شهرداری رو هم بی نصیب نمیذارم !! یه روز که اعصاب آدم داغونه ، این پیرمرد ، پیرزنا هم گیر میدن . انگاری هر چی از اینا تو دنیا هست ، امروز افتادن جلو پای من ! « هی پیری ، بکش کنار که امروز اعصاب ، معصاب (!) بد فرمی داغونه !»  یکی رو هل میدم ، از رو یکی میپرم ، یکی رو دور میزنم ، رو سر یکی لگد میکنم (!) و همنیجوری ، یکی یکی باید ردشون کنم تا برسم دانشگاه . حالا فک کن که باید با این اعصاب ، سر کلاس هم بشینم . با اینکه خیلی تخمیه اخلاق این استاده ، ولی امروز به دیر کردنم گیر نداد . شانس آورد ، رحم کرد به حال خودش !!!!

 

     امروز :

  با اولین زنگ ساعت از خواب پا میشم . با همون چش باز و بسته ، یه نگاه زورکی به ساعت میندازم و از اینکه بالاخره تونستم به موقع بیدار شم ، لبخند رضایت از این گوشم تا اون گوش کشیده میشه !  با اطمینان از داشتن وقت کافی ، با فراغ بالی و آسایش ، میرم دست به آب !! ( البته گلاب به روتون !) عمداً دو دقیقه هم بیشتر میشینم تا زیبایی دل انگیز صبح ، به دلم بیشتر حال بده !! مجبور نیستم چایی رو داغ داغ بخورم ؛ اینقدر فوتش می کنم که از توف و بزاق پُر میشه !! همینجوری که یواش یواش لباسامو می پوشم ، زیر لب واسه خودم میخونم : عجب ای دل عاشق ، تو هم حوصله داری ...!!

  امروز انگار موهام هم راحت تر شونه میشن ، خودشون میدونن چی جوری واسن که تابلو نشن ! بعد از دو ، سه هفته ، وقت شده که یه دستمال هم رو کفشم بکشم ! دکمه ها و زیپ ها رو چک می کنم که یه وقت آبروریزی نشه ، کیفمو میندازم رو کولم و آهنگ رو عوض میکنم (!) : زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیر و رو شد... کلاً عاشق آهنگ هایی هستم که تاریخ مصرفشون گذشته باشه !!

  نه دیشب بارون اومده که زمین خیس باشه ، نه کسی تو کوچه هست که چپ چپ نیگام کنه . اولین تاکسی که بهم میرسه ، می ایسته و سوار میکنه . امروز ، هم پولم نوی نوئه و هم پول خورد همرامه . امروز تیکه های راننده هم بهم می چسبه . سهیل هم SMS داده که دلش واسم شده اندازه سوراخ کون مورچه !! یه خورده میخندم و جواب میدم امروز بیاد دانشگاه که ببینمش . امروز نه ترافیکه ، نه یه افسر تخمی با قبض جریمه سر فلکه ایستاده . امروز فواره ی وسط فلکه به چشمم قشنگ میاد . امروز احساس می کنم از کلاس و دانشگاه خوشم میاد . امروز ازاینکه به یاد بچگی ها ، از تپه چاله های پیاده رو بپرم ، حال می کنم . امروز یا پیرمرد و پیرزن جلوم سبز نمیشن ، یا اگه هستن ، speed شون بالاست !! به دانشگاه که میرسم ، یه نفس عمیق میام . بعد میرم سمت کلاس . از این استاده خوشم میاد ، تنها استادیه که تو این دانشگاه جواب سلام آدمو ، عین آدم میده !!!

 

     نتایج اخلاقی :

  1 ) این محمد که نمی بینین (!) ، دهن نمودار های سینوسی و زاویه های 180 درجه و چمیدونم ، دنده های چپ و راست ، همه رو ، عملاً صاف کرده !!

  2 ) روزی که اعصاب محمد داغونه ، ملت باید برن بمیرن . یه روز هم که اعصابش درسته ، میمیره واسه ملت !

  3 ) سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز      مرده آنست که چوبش بزنی جم نخورد !

  4 ) علم از ثروت بهتر است !! ( هووووو ، چرا فحش میدی !!)

  5 ) یه نتیجه هم شما بگیرین ، ببینم بلدین یا نه ؟!

                          

                                                                                                                      عزت زیاد .

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 8478


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
یه آدم بدبخت ، مفلوک ، بی دست و پا ، یه لاقبا { دیگه چی ؟!}
تو این وبلاگم یه سری چیزایی که واسه نگفتن دارمو میخوام بگم .  نظرات من راجع به پدیده های روزمره ، راجع به این جامعه ، آدما ، همه چی دیگه . علاوه بر اون یه سری حرفای ته دلمو که تا حالا جایی نگفتم ، میخوام اینجا بگم . یه سری حرفایی که کمتر کسی پیدا میشه که درکش کنه . خلاصه اینکه کوچیک هرچی گوش شنوا هم هستم . و نیز به شدت نیازمند درک شدن ؛ همین .
شناسنامه کامل من...